محمد ابراهيم آيتى

411

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

مىخندد . گفتم : خدا خندانت بدارد چرا مىخندى ؟ گفت : توبهء « أبو لبابه » قبول شد . گفتم : اى رسول خدا ! او را مژده ندهم ؟ گفت : اگر بخواهى مانعى ندارد . « أمّ سلمه » بر در حجره‌اش ايستاد و گفت : اى « أبو لبابه » ! دل خوش دار كه خدا توبه‌ات را قبول كرد . با شنيدن اين سخن مردم ريختند كه او را باز كنند ، « أبو لبابه » گفت : نه به خدا قسم : تا خود پيغمبر با دست خود مرا باز كند . « أبو لبابه » همچنان ماند تا رسول خدا براى نماز صبح به مسجد آمد و او را باز كرد [ 1 ] . ابن هشام مىگويد : « أبو لبابه » شش روز به ستون مسجد بسته بود و زنش در موقع هر نماز مىآمد و او را براى نماز باز مىكرد و سپس بازمىگشت و دوباره او را مىبست ، و آيهء 102 از سورهء توبه دربارهء توبهء وى نزول يافت : « و ديگرانى كه به گناهان خود اعتراف كرده‌اند ، عملى شايسته و عملى بد و ناروا را به هم آميخته‌اند ، باشد كه خدا توبهء ايشان را بپذيرد ، همانا خدا آمرزنده‌اى مهربان است » [ 2 ] . ابن اسحاق مىگويد : ثعلبة بن سعيه و أسيد بن سعيه و أسد بن عبيد كه از « بنى هدل » بودند ، نه از « بنى قريظه » و نه از « بنى نضير » بلكه عموزادگان اينان بودند ، در همان شبى كه « بنى قريظه » تسليم حكم رسول خدا شدند ، اسلام آوردند [ 3 ] . تسليم شدن بنى قريظه « بنى قريظه » پس از مشورت با « أبو لبابه » بامدادان تسليم حكم رسول خدا شدند . و به روايت ابن هشام : علىّ بن أبى طالب در موقعى كه « بنى قريظه » را در محاصره داشتند ، فرياد زد : اى سپاه ايمان ! آنگاه او و « زبير بن عوّام » حمله كردند ، و على گفت : به خدا قسم : يا همان چه را « حمزه » چشيد مىچشم ، يا قلعهء ايشان را مىگشايم .

--> [ 1 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 248 ، چاپ مصطفى الحلبى ، سال 1355 ه . م . [ 2 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 248 ، چاپ مصطفى الحلبى ، سال 1355 ه . م . [ 3 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 249 ، چاپ 1355 ه . م .